‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار مولانا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اشعار مولانا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

مستان سلامت مي كنند

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند                    مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر                        خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو                             من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا                       وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر                    وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند
آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو                    وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو                  وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست    آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند
آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو                  وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو                           وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو                        وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو                 وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو                    وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا                         ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

يار تويي

يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
يار تويي غار تويي خواجه، نگهدار مرا

نوح تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي
سينه مشروح تويي بر در اسرار مرا

نور تويي سور تويي دولت منصور تويي
مرغ که طور تويي خسته به منقار مرا

قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي
قند تويي زهر تويي بيش ميازار مرا

حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي
روضه اميد تويي راه ده اي يار مرا

روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي
آب تويي کوزه تويي آب ده اين بار مرا

دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي
پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا

اين تن اگر کم تندي راه دلم کم زندي
راه شدي تا نبدي اين همه گفتار مرا

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

ماه مهماني خدا

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
توندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک
بزرگی نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

شعري از مولانا


ما ز بالاییم و بالا میرویم                ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم         ما ز بی‌جاییم و بی‌جا میرویم
لااله اندر پی الالله است                 همچو لا ما هم به الا میرویم
قل تعالوا آیتیست از جذب حق          ما به جذبه حق تعالی میرویم
کشتی نوحیم در طوفان روح           لاجرم بی‌دست و بی‌پا میرویم
همچو موج از خود برآوردیم سر       باز هم در خود تماشا میرویم
راه حق تنگ است چون سم الخیاط     ما مثال رشته یکتا میرویم
هین ز همراهان و منزل یاد کن         پس بدانک هر دمی ما میرویم
خوانده‌ای انا الیه راجعون                تا بدانی که کجاها میرویم
اختر ما نیست در دور قمر              لاجرم فوق ثریا میرویم
همت عالی است در سرهای ما          از علی تا رب اعلا میرویم
رو ز خرمنگاه ما ای کورموش          گرنه کوری بین که بینا میرویم
ای سخن خاموش کن با ما میا         بین که ما از رشک بی‌ما میرویم
ای که هستی ما ره را مبند               ما به کوه قاف و عنقا میرویم

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

مرده بدم زنده شدم

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
شکر کند کاغذ تو از شکر بیحد تو
کآمد او در بر من با وی ماننده شدم
شكر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملك
کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

آن نفسي كه با خودي

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای
وان نفسی که بیخودی پیل، شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می کند
وان نفسی که بیخودی، باده یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بیخودی، دی چو بهار آیدت

جمله بیقراریت از طلب قرار تست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر، گوار آیدت

جمله بیمرادیت از طلب مراد تست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق، شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستارهها والله عار آیدت

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

شعري از مولانا

هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره​ها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند

هله خاموش که بی​گفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند