۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

راه كمال

در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود...
او با گريه گفت: کمال در بچه من "شايا" کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي توانند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟! افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند ...
پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه رو در روشي مي گذارد که ديگران با اون رفتار مي کنند و سپس داستان زير را درباره شايا گفت: يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند تعدادي بچه را ديد که بيسبال بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟! پدر شايا مي دونست که پسرش بازي بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان، اما او فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس يکي بودن با اون بچه ها مي کنه.
پس به يکي از بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي کنه؟! اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است. فکر مي کنم اون بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم....
درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه مي دونستند که اين غير ممکنه زيرا شايا حتي بلد نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا براي زدن ضربه رفت ، توپ گير چند قدمي نزديک شد تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه ضربه ارومي بزنه...اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و ازدست داد! يکي از هم تيمي هاي شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و روبروي پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شايا و هم تيميش ضربه آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو برداشت و مي تونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام مي شد...اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول تيمش انداخت و همه داد زدند : شايا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شايا به خط اول ندويده بود!
شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب دويد. وقتي که شايا به خط اول رسيد، بازيکني که اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که امتياز بگيره و شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!
شايا بسمت خط دوم دويد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.همينکه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتي به 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...! شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده باشه...
پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسيدند...
اين روتعميم بديم به خودمون و همه کساني که باهاشون زندگي مي کنيم.هيچ کدوم ما کامل نيستيم و جايي از وجودمون ناتواني هايي داريم اطرافيان ما هم همين طورند پس بيايد با آرامش از ناتواني هاي اطرافيانمون بگذريم و همديگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنيم بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت  کمال ببريم و هم اطرافيانمون رو.

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

بخشی از نامه نادر ابراهیمی به همسرش

نادر ابراهیمی داستان نویس معاصر ایرانی است که علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است.
بخشی ازنامه او به همسرش را بخوانیم:

همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است


عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.


عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم..
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم..
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

زندگي يعني............

زندگی یک موهبت است
زندگی شاهكار است
زندگی یک سياحت است
زندگی تحسین است
زندگی فراوانی است
زندگي گوهر است
زندگی جنبش است
زندگی هم آهنگی است
زندگي اشتياق است
زندگي ديوانگي است
زندگي تقدير است
زندگي يك هدف است
زندگي معماست
زندگي لذت است
زندگي احساس است
زندگي افسانه است
زندگي ماجراجويي است
زندگي قدرداني است
زندگي خوشنودي است
زندگي مراقبت است
زندگي آزادي است
زندگي محبت است
زندگي آفرينش است
زندگي رفاقت است
زندگي هنر است
زندگي خيال انگيز است
گرچه زیباترین واژه ها در بیان زندگی نمی گنجد،
اما زندگی زیباست



۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

آن نفسي كه با خودي

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای
وان نفسی که بیخودی پیل، شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای
وان نفسی که بیخودی، مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می کند
وان نفسی که بیخودی، باده یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بیخودی، دی چو بهار آیدت

جمله بیقراریت از طلب قرار تست
طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر، گوار آیدت

جمله بیمرادیت از طلب مراد تست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق، شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستارهها والله عار آیدت

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

پنجمين سالروز تولد روناك

روناك قشنگم
لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد



۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

دل سرگشته

گاهی به نگاهی
دل من در تب و تاب است

گاهی به هزاران تب و تاب
غرق سکوت است

گاهی ز پس زاری و حیرانی
به شور است

گاهی ز پی شادی و شیدایی
خمود است

گاهی به دو پا می دوم و
دل به سکون است

یارب مددی کن که
دوای دل سرگشته، سجود است

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

حاصل عمر گابريل گارسيا ماركز

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات هم پدران.
• در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود.
• در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند.
• در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
• در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
• در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
• در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
• در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
• در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
• در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
• در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
• در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.
• در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود.
• در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
• در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.